دختر سایه ها

 
گلایه
نویسنده : سایه - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
 

امروز دو تا اس ام اس هایی که یکی از عزیزانم برام فرستاده براتون میذارم.قضیه این اس ام اس ها از اون جا آب می خوره که درست وقتی تو وضعیت خیلی خاص روحی بودم بهم فرستاده شدن در واقع یه وصف حالی از وضعیتی که توش قرار داشتم .نمی دونم چنین چیزی براتون پیش اومده یا نه!البته برای دوستانم از طرف خودم حادث شده بود .اینطور که یه روز یکی از همیارای سازمان بهزیستی باهام تماس گرفت و گفت : فلانی این اس ام اس هایی که برام می فرستی برات وحی میشن!!!گفتم چطور؟گفت : همه ی این اس ام اس هایی که می فرستی انگار پیام هستن چون علاوه بر این که کاملا به موقع بهم می فرستی همیشه تو تصمیماتم دخالتشون میدم  و هیچ وقت توی اون تصمیم دچار خطا نمیشم.اینو بارها شنیدم و نمی دونم اسمش رو چی بذارم؟اگر برای شما هم اتفاق افتاده باشه لطفا بهم بگین.

 

نه شکارچی ،

                نه تفنگ ،

                             نه گلوله

هیچ کدام نمی دانستند که پرنده برای جوجه هایش غذا می برد !خدایا !!!

تو که می دانستی ...

 

خدایا ...

بندگانت خسته اند!دل هایشان لبریز از حرف هایی است که مانده برای هیچ وقت.

این بار پیامبری بفرست که

تنها گوش کند !!!!!!

 

 

این روزها دلم خیلی گرفته ، خیلی ...

واسه همه بهاره ولی دل من بهار نیست.صحبت از عشق های امروزی و بی وفایی نیست من از این دنیا به تنگ اومدم و از همه ی آدم هایی که دو دستی از دنیا گرفتن تا جا نمونن حالا از چی ؟ خدا می دونه!!نمی دونم این دنیا واسه شون چه رنگیه ؟ما که جز اندوه و درد چیزی ندیدیم.البته اینو باید بگم من تو زندگیه شخصیه خودم خوشبخت ترینم .خانواده ی خوب ، خونه ی امن ، دوست های خوب و ...مگه یه آدم از زندگی چی می خواد؟ولی شاد نیستم ...

چیزی که این روزها خیلی بیشتر فکرم رو مشغول کرده اینه : چرا من احساس خوشبختی نمی کنم.جایی که همه آرزوی زندگی منو می کنن چرا من توی این دنیای بزرگ نمی تونم آروم بگیرم؟ خسته ام! از آدم هایی که هر روز سر می برند ظاهر قضیه خیلی ترسناکه ولی بحث این جاست هر جا عقیده ای درست له میشه ، هر جا حقی پایمال میشه ، سری بریده میشه.همه چیز که نباید فیزیکی باشه مگه نمی گن مهم روح و روانه. لایه لایه ی وجود من در انحنای خاکی این زندگی پوچ داره پ‍ژمرده میشه.نمیخوام ناشکری کنم  ولی گاهی مردن بهتر از  زندگی در ذلته.

میدونم که خدا خودش گفته : ناامیدی بزرگترین گناهه!

ولی کدوم امید؟وقتی با تمام وجود و عشقت به یکی خوبی می کنی ولی دلت رو می شکنن و در حقت بدی می کنن!اینکه قصه ی دیروز و امروز نیست عادیه. آخه می گن آدم باید سیاست داشته باشه ، قبول! ولی سیاستی که در ازای اون قسمت وسیعی از حق یک انسان خورده میشه اسمش سیاست نیست حق کشیه...مردن که فقط زیر خاک رفتن نیست هربار که دلی می شکنه ، قلب ترک می خوره به نیستی نزدیک تر میشیم.شاید واسه همینه آدمای خوب زودتر می میرن.نمیگم خوبم!* سایه رو چه به خوب بودن *ولی سایه ها هم عذاب می کشن!

من از این مردم که میگن مؤمن ان و مال حروم می خورن ، میگن با خدان و حق کشی می کنن ،میگن دنیا دوست نیستن ولی با چنگ و دندون گرفتن و ول کن قضیه هم نیستن، خسته ام ... از مسجدی که دل نمازگزاراش تو هوای تظاهر متعفن شده دلم به تنگ اومده......................

میگن ( چرا من ؟! )جز ء کفرآمیز ترین جملات هستی است.ولی چرا من؟... نمیشد منم مثل بقیه ی دخترا می آفریدی که با خوردن یه بستنی اوج می گیرن و سرگرمی شون و یا نه! تمام دنیاشون لوازم آرایششونه !بماند که همین طوری زندگی رو واسه خیلی ها تنگ کردن و شاید نابود کردن واژه ی مناسبی باشه چه مردها و چه خانم های متاهل!

نمیشه ما هم تو بی خبری بخوریم و بخوابیم !میدونم که دانستن فواید زیادی داره  ولی همه ی ما ، همه ی اون هایی که درد دل های منو با تمام وجود تجربه کردن می دونن فهمیدن یعنی رنج کشیدن ، ولی رنج کشیدن یعنی چی؟!!

آخه خیلی ها میگن : دنیا واسه آدم خوشی و ناخوشی رو با هم داره.خوشی من کجاست؟من کی قراره آروم بگیرم؟ کدوم سمت این زندگی قرار ه دست مامن آرامشم رو بگیرم و بالا برم؟به چی دل ببندم؟به کدوم امید؟!!!!!!!

بعضی وقت ها خواب های 8 ساعته ی روزانه کفاف نمی کنه!انگار می خوام یه شب بخوابمو و صبح دیگه پا نشم.نمی دونم تو اون دنیا چی نصیبم میشه!تنها اینو می دونم زندگی کردن تو این دنیا که آدماش واقعا خودشونو زدن به خواب واسم خیلی سخته...دیگه طاقت ندارم ...

 

 


 
 
یادواره (5)
نویسنده : سایه - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

1.قیاس مکن چون اولین کسی که به قیاس عمل کرده ابلیس بوده است.

2.شک در امور خداوند کفر است.

3.امام علی (ع) : به خدا بعد از ایمان چیزی در حد نماز نیست.

4.پیامبر اکرم (ص) :محبوب ترین عمل نزد خداوند کاریست که انسان بر آن مداومت داشته باشد هر چند اندک باشد.

5.امام علی (ع) : علم و دانش برای انسان جمالیست که از هیچ کس پوشیده نیست ، نسبی است که هرگز مورد جفا قرار نمی گیرد.

6.هرگاه دریابید که خواب بوده اید درست همان لحظه ایست که نیمه بیدارید.

7.آنچه که موجب شکست ازدواج میشود کمبود عشق نیست بلکه کمبود دوستی است.

8. هفت شوالیه ی کشنده : ناشکیبایی ، حرص ،انتقام جویی ،خودخواهی ، بی اعتمادی ،حسادت  و غرور.

9.معلم به خط فاصله می گفت : خط تیره !

خوب میدانست فاصله ها چه به روزگار آدم میاورد.

10.اگه پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

11.برای حوادثی که شاید هرگز روی نخواهد داد خودتان و اطرافیان را آزار ندهید.

12.کسانی که حج بر ایشان واجب شود و ادا نکنند در روز قیامت حق تعالی ایشان را کور محشور می سازد.

13.همه ی  آدم ها آنقدر  خوش شانس نیستند که با عشق ازدواج کنند ولی بدبخت ترین آدم ها آن هایی هستند که عشق را پیدا می کنند و باز عین آدم های عادی به زندگی بدون عشق راضی میشوند.

14. امام علی (ع) : کسانی که از ترس جهنم خدا را عبادت می کنند ترسویند ، کسانی که به شوق بهشت عبادت می کنند مزدورند خوشا به حال آنهایی که خدا را به خاطر خدایی اش دوست دارند.

15. آنچه نپاید ، دل بستگی را نشاید.

16. سرآمد همه ی چیزها برای موفق شدن در دو دنیا این است : به نیکی فکر کردن ،نیک دیدن و نیک گفتن.

17.عقل در سکوت رشد می کند.

18. مشکل جامعه این است همه می خواهند فرد مهمی باشند ولی هیچ کس نمی خواهد فرد مفیدی باشد.

19.امام علی (ع) : چه زشت است کوچکی به هنگام نیاز و سرکشی به هنگام بی نیازی.

20.به محض اینکه به خودت اعتماد کنی می آموزی که چگونه زندگی کنی.

21.گاندی : من از تمام محدودیت ها و نارسایی های خودم آگاهم و همین آگاهی تنها مایه ی قدرتم می باشد.

22.صداقت اولین فصل کتاب خرد است.

23.معلم برای سفید بودن برگ نقاشیم تنبیهم کرد همه به من خندیدند اما من خدایی را کشیدم که همه می گفتند دیدنی نیست!

24.تنها دو روز در سال است که نمی توانی هیچ کاری بکنی :

یکی دیروز...

و یکی فردا...

25.هوا گرفته بود ، باران میبارید ، کودکی آهسته گفت : خدایا گریه نکن درست میشه...

26.به سراغ من اگر می آیی تند و آهسته چه فرقی دارد!

تو به هرجور دلت خواست بیا!مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد...مثل آهن شده چینی نازک تنهایی من ،تو فقط زود بیا...

27.آنچه انسان را غرق می کند در آب افتادن نیست!زیر آب ماندن است...

28.دل ز خامی ها فریب چشم شهلا می خورد ، ساده دل در زندگی از این و آن پا می خورد ،در گذرگاه زمان بی دست و پا بودن خطاست ، توپ چون بی دست و پا گردیده هی پا می خورد.

29.امام علی (ع) : تو مراقب آخرت خود باش دنیا خود ذلیلانه به سویت می آید.

30.کاش فاصله ها مثل سیاهی مداد بودند تا هنگام دل تنگی آنها را پاک می کردیم.

  


 
 
دنگ
نویسنده : سایه - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 

دنگ ...،  دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده است از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است

لیک چون باید این دم گذرد ،

پس اگر می گریم

گریم بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

 

دنگ ... ،  دنگ ...

لحظه ها می گذرند

آنچه بگذشت ، نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است

تند برمی خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارم ، آویزم

آنچه می ماند از این جهد به جای :

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم

و آنچه بر پیکر او می ماند :

نقش انگشتانم.

 

دنگ ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام ،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ،

وا رهانیده از اندیشه ی من رشته ی حال

وز رهی دور و دراز

داده ام پیوند با فکر زوال.

 

پرده ای می گذرد ،

پرده ای می آید :

می رود نقش پی نقش دگر ،

رنگ می لغزد بر رنگ .

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ :

دنگ ... ،  دنگ ... ،

دنگ ...


 
 
بهار غریب
نویسنده : سایه - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

...

من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو ، چشمه ی شوق

چشم تو ، ژرف ترین راز وجود

...

برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

...

تو تماشا کن که بهاری دیگر

                   پاورچین پاورچین

از دل تاریکی می گذرد

و تو در خوابی

                و پرستوها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

               و به یاری دیگر

...

نه بهاری

و نه یاری دیگر ؛

حیف ،

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

...

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است

...

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

  این صحرا

    این دریا

             پر خواهم زد

                    خواهم مرد

 

غم تو ، این غم شیرین را

 

                            با خود خواهم برد.

 

حمید مصدق

 

 

 

 

 

                                             بهار برفی همه مبارک


 
 
باید بروم
نویسنده : سایه - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
 

باید بروم

از این باغ بی شور و احسا س

از این راه های بی دغدغه و ساکت

از این فصول تاریک

که قلب من طنین طپش را فراموش می کند

باید بروم

و از حجاب آلوده ی این نگاه ها

رها شوم

باید بروم

از این مهلکه ی دروغ و نیرنگ

از این تیرهای آلوده

که می درند جامه ی عصمت مرا

باید بروم

از این باغ حسادت

که گلهایش به اندازه ی دل من و تو خاکستری است

باید بروم

مرا در این دیار

لحظه ای آرامش نیست

باید بروم

و در کنار پرستوها منزل گیرم

و صدای پای باران را بشویم

از نگاه خسته ای

و با سرمای جان فرسای این تن

شعری بسرایم

باید بروم

تا طلوع نقاب های بی چهره

و فراموشی ترانه های مادری

باید بروم

نمی خواهم

آیه ی خونین نفرت بر لبانم جاری شود

و طنین اسف بار تعصب بر وجودم غالب

و هجای وحشتناک شب

در قافیه ی ناله های من مسکون

باید بروم

گرچه مرا گریزی نیست

از این محنت و رنج

ولی باید رفت

و در هنگامه ی طلوع

دستهای صبح را گرفت

و بیدار شد از این کابوس تنهایی و غم

از این روشنایی غرق ابهام

که تاریکی مرا خوشایند تر است

باید بروم

باید با طلوع اولین ستاره

راهی شوم

مرا جایی نیست

از برای ماندن

و غزل عاشقی را خواندن

باید بروم

تا دوباره جان بگیرم

تا فتح قله های شادی و نور

تا اوج زیبایی یک لبخند

تا گمشدگی در بطن نیاز

نیازی بارانی به گرمی دستان تو

باید در فانوس دوستی ام

رنگ صداقت بریزم

و کوله بارم را پرکنم از گل امید و آرزو

باید بروم

مرا مجالی نیست

باید پیش از غروب آخرین خورشید

پرواز کنم در این آبواره ی نا متناهی

و بالهایم خسته اند از مرور آوای انتظار

و بالهایم سرشارند از بی قراری و سکوت

و بالهایم ...

بالهایم را جا می گذارم

شاید رفتن کمی دشوار شود

ولی باید رفت

تا دوباره شقایق بروید

و این دل شکسته

تا جاودانگی آلاله های یاد تو

زندگی را زیبا ببیند

باید بروم

تا طلوع اولین ستاره

چیزی باقی نمانده است.

 

 


 
 
محاکمه در خیابان
نویسنده : سایه - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱
 

سلام

این بار می خوام ترانه ای از رضا یزدانی رو براتون بذارم که خیلی دوسش دارم و ازش خیلی خاطره دارم، تلخ  و گزنده ولی تو این جور مواقع همین آهنگ منو آروم می کنه و این خیلی عجیبه!

ولی خوب مطمئنا همه تو این موضوع اتفاق نظر داریم که نوشتن آدم رو خیلی آروم می کنه حداقل برای نویسنده های سرزمین وبلاگ این طوره.

امیدوارم قلب آبی تمام بچه های وبلاگ شاد باشه گاهی ابری گاهی آفتابی زندگی همینه باید راضی بود و فراموش نکرد خدا هست با تمام مشکلات باز هم خدا هست!

همین کافیه با همین جمله میشه رو در روی سیلی از مشکلات ایستاد و قامت خم نکرد من این روزها همین حسو دارم هرچند غمگین ولی آگاه به مصلحت خدا!

شاید به خاطر اینه که آرومم.

 

 

 

 

 

 

محاکمه در خیابان

 

 

شاکی روزگار منم 

تموم این شهر( متهم)

یه حادثه چند ساعته

با من میاد قدم قدم

 

زخما دهن وا می کنن

وقتی دل از دشنه پره

دست منو بگیر که پام

رو خون عشقم می سره

 

بگو که از کدوم طرف میشه به آرامش رسید

وقتی تو چشم هرکسی برق فریبو میشه دید

راه ضیافتو به من دستای کی نشون میده؟

وقتی که حتی گل سرخ این روزا بوی خون میده!

 

 

وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه

وقتی رفاقت ها ، خیانت میشه

محکمت رو تو خیابون برپا کن

وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه

 

 

تمرین مرگ می کنم تو گود این پیاده رو

یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو!!

دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت می کنم

دارم شبامو با تن یه مرده قسمت می کنم...

 

 

 

 

                                         


 
 
شعر بی نام ولی( زیبا)
نویسنده : سایه - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
 

بیا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس

به روی اجتماع بغض حسرت

گاز اشک آور بیندازیم.

بیا با خود بیندیشیم

اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند

اگر یک سال چندین فصل

برف بی کسی بارید

اگر یک روز نرگس کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد

تکلیف دل ما چیست؟

و من احساس سرخی می کنم چندیست

و من از چند شبنم پیش تر

نزول عشق را دیدم.

...

چرا بعضی برای عشق

دل هاشان نمی لرزد!

چرا بضی نمی دانند

که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟!

چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است

و در آن ذکر هم یاد خدا خالی ست

و گویی میوه ی اخلاص شان کال است

چرا شغل شریف رایج این عصر رجالی ست

چرا در اقتصاد راکد این مکاره بازان صداقت نیست

دلالی ست

...

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد

حرف های تازه را آغاز کرد

کاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه ی درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش با هر دل ، دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاش این لبخند ها پایان نداشت

سفره ها تشویش آب ونان نداشت

کاش می شد ناز را دزدید و برد

بوسه ای را با غنچه هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود

بلکه می شد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری می شدم

در تب آواز جاری می شدم

با پرستوها غزل خوان می شدم

پشت هر آواز پنهان می شدم

بال در بال کبوتر می زدم

آن طرف ترها کمی سر می زدم

کاش همرنگ تبسم می شدم

در میان خنده ها گم می شدم

آی مردم من غریبانستانیم

امتداد لحظه ای بارانی ام

شهر من آن سوتر از پروازهاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد

هر که می آید به او گل می دهد

دشت های سبز ، وسعت های ناب

نسترن ،نسرین ، شقایق ، آفتاب

باز می اطراف حالم را گرفت

لحظه ی پرواز بالم را گرفت

می روم آن سو تو را پیدا کنم

در دل آیینه جایی وا کنم.

 

دکتر انوشه.

 

 

 


 
 
برای تو
نویسنده : سایه - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 

 

تقدیم برای تو مفهوم تمام لحظه های بی کسی

 

پناه روزهای آوارگی

 

و شیرینی لحظه های به یاد ماندنی

 

گرچه این روزها نیستی

 

ولی من همین لحظه ها را چنان زندگی خواهم کرد

 

سخت مثل صخره

 

آبی مثل آسمان

 

و...

 

آن چنان که یادم دادی

 

 

 

 

 

 

 

گاهی چه سخت می شود

 

وقتی گل احساس

 

در بستر سرد وا‍‍‍ژه ها نمی روید

 

نمی دانم تقصیر خاک است یا آفتاب !

 

و سخت تر از آن زمانی است

 

که اشک سرود تسکین را فراموش می کند

 

و دست در دست غم

 

به سرزمین سکوت پناه می برد

 

سختی راه زمانی است

 

که سکوت

 

در تاروپود نگاهت رسوخ می کند

 

دریغ!

 

چشم های معصوم تو را هیچ کس نمی بیند

 

جز من!

 

این روزها

 

قافیه ی شعرهای من

 

ابهام مرموز چشم های توست

 

که عاجزانه در قبال آن مانده ام؟!

 

عزیزدلم

 

کمی با من حرف بزن

 

پایه های سست سکوت را

 

توانی نیست

 

در قبال دردهای جان سوز تو

 

من کنارت هستم

 

کافی است

 

چشم های نازنینت را

 

به سیمای محزون نگاهم بسپاری

 

تا بدانی

 

چقدر دوستت دارم.

 

 

 

 

 

 


 
 
← صفحه بعد