دختر سایه ها

بهار غریب
نویسنده : دختر سایه ها - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

...

من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو ، چشمه ی شوق

چشم تو ، ژرف ترین راز وجود

...

برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

...

تو تماشا کن که بهاری دیگر

                   پاورچین پاورچین

از دل تاریکی می گذرد

و تو در خوابی

                و پرستوها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

               و به یاری دیگر

...

نه بهاری

و نه یاری دیگر ؛

حیف ،

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

...

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است

...

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

  این صحرا

    این دریا

             پر خواهم زد

                    خواهم مرد

 

غم تو ، این غم شیرین را

 

                            با خود خواهم برد.

 

حمید مصدق

 

 

 

 

 

                                             بهار برفی همه مبارک


 
 
محاکمه در خیابان
نویسنده : دختر سایه ها - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱
 

سلام

این بار می خوام ترانه ای از رضا یزدانی رو براتون بذارم که خیلی دوسش دارم و ازش خیلی خاطره دارم، تلخ  و گزنده ولی تو این جور مواقع همین آهنگ منو آروم می کنه و این خیلی عجیبه!

ولی خوب مطمئنا همه تو این موضوع اتفاق نظر داریم که نوشتن آدم رو خیلی آروم می کنه حداقل برای نویسنده های سرزمین وبلاگ این طوره.

امیدوارم قلب آبی تمام بچه های وبلاگ شاد باشه گاهی ابری گاهی آفتابی زندگی همینه باید راضی بود و فراموش نکرد خدا هست با تمام مشکلات باز هم خدا هست!

همین کافیه با همین جمله میشه رو در روی سیلی از مشکلات ایستاد و قامت خم نکرد من این روزها همین حسو دارم هرچند غمگین ولی آگاه به مصلحت خدا!

شاید به خاطر اینه که آرومم.

 

 

 

 

 

 

محاکمه در خیابان

 

 

شاکی روزگار منم 

تموم این شهر( متهم)

یه حادثه چند ساعته

با من میاد قدم قدم

 

زخما دهن وا می کنن

وقتی دل از دشنه پره

دست منو بگیر که پام

رو خون عشقم می سره

 

بگو که از کدوم طرف میشه به آرامش رسید

وقتی تو چشم هرکسی برق فریبو میشه دید

راه ضیافتو به من دستای کی نشون میده؟

وقتی که حتی گل سرخ این روزا بوی خون میده!

 

 

وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه

وقتی رفاقت ها ، خیانت میشه

محکمت رو تو خیابون برپا کن

وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه

 

 

تمرین مرگ می کنم تو گود این پیاده رو

یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو!!

دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت می کنم

دارم شبامو با تن یه مرده قسمت می کنم...