دختر سایه ها

زندگی خواهش با تو بودن است
نویسنده : دختر سایه ها - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸
 

در حصار آیه های تاریک زندانی ام

جاده راه را نمی پیماید

و اشک پیکر زمخت صورت را

آبی نیست بنوشم

و به دیواره ی ذهن

تلنگری بفشارم

           شاید امید در متن صدای خواهش ها ببارد

شب بر اندام جاده می تابد

من مسافر جاده های سوت و کور

طعم تلخ غربت را سر می کشم.

.

ماه از آستین شب آویزان

و این تاریکی محض

هوشیاری ذهن را زیرکانه می بلعد

و چشم ها

فلسفه ی خواب را ورق می زنند

غرق می شوم

در سطور بی جان رویایی آشنا.

خلوت راه

مرا می برد به مرداب تاریک یک دل

     می برد به اندوه خیس یک چشم

     می برد به عذاب سرد یک قهر

      می برد به آتش تند یک عشق

      می برد مرا به دورها

              به خانه ی تباه یک امید

              به آوای تلخ یک تردید

      می برد مرا خیلی دورترها

درد می کشد مرا

می کشد مرا.

کاش این رویا را پایانی بود

این عذاب را آرامشی

کاش حجم نور

بر بستر تیره ی این دل می تابید

این درد چیست ؟

              این نیاز ما شدن !

دیگر نمی دانم

ایستگاه آخرم کجاست؟

.

دستان ترد درخت

در هرم ماه جاریست

من چقدر تاریکم

کاش می شد عطر درخت را نوشید

سفر کرد تا متن نور

تا منزل سپید ماه.

کاش می شد عبور کرد از این خاک سرد.

زندگی خواهش با تو بودن است.

عشق

می برد مرا به فاصله

به عمق درد

به حسرت و نبود تو

می برد مرا.

کاش خط فاصله میان ما نبود

کاش می شد عشق را باز هم سرود

کاش می شد

همره قاصدک های مهر

خط اول تمام شعرهای عاشقانه بود

کاش قناری سکوت بال و پر نداشت

کاش این فسوس و اشک و آه را

آغوش گرمت پناه می شد.

 

 

90/5/30