دختر سایه ها

" قصه ی عشق من با تو زیبا شد ای دوست "
نویسنده : دختر سایه ها - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

از من می پرسند چگونه عاشق شده ای وقتی حتی او را ندیده ای؟

چگونه بگویم تو را از واژه هایت شناخته ام

از قداست شعرهایت

از وسعت تنهایی ات

از پشت نقاب دل تنگی هایت

از الوان یکرنگ دوست داشتن هایت

تو را از لابلای کوه های سر به فلک کشیده

و چمنزار سر سبز فاصله ها دیده ام.

بی آنکه چشم را یارای دیدن باشد

با چشم دل دیده ام

وقتی دل هست چه نیازی به چشم!

تو را از حریر نرم ابرها

از طراوت خیس باران

از نیلی زیبای افق

تو را از آبی گرم دریا

از نسیم فرح بخش یک رویا

تو را از آن سوی فاصله ها دیده ام.

چشم هایت که در آن عشق نوسان دارد

و نگاهت مملو از طنینی آشنا که نامم را زمزمه می گوید

و لب هایت نرم و آتشین مرا می خوانند

گرچه آرزوی من است دیدار آن چشم های آشنا

اما تو را به پاکی شعرهایت سنجیده ام

وزن نگاه تو

سنگین تر از آن است که در غربت فاصله ها بی رنگ شود.

.

نمی شود از تو دور بود

نمی شود

چگونه طاقت خواهم آورد جرم سنگین این جدایی را

چگونه ساکت خواهم ماند

مگر قلب چقدر طاقت دارد از هجوم بزرگ این واژه های بی صدا

که خیس می کند پهنای صورت را

می دانم عزیز دل

تو خود صبوری و مهربان

اما باز می شکنی در تلنگر این لحظه های زمخت و طاقت فرسا

که گاه شیرین اند وقتی صدایت می کنم

گاه یگانه وقتی برایت شعر می گویم

گاه عاشقانه وقتی می بوسمت

گاه سرد وقتی بذر قهر می روید میان ما

گاه پر از درد وقتی دلت را می شکنم

گاه پر از غم که آزارت می دهم

و تو

صبور و آرام

سکوت می کنی

عاشقانه دست هایم را می گیری

گل بوسه می نشانی بر پهنای صورتم

دعوتم می کنی به آرامش

تو خیلی بزرگی به وسعت این زندگی

پر از شور و شوق

پر از غرور

پر از ابهام

تو پری از عشق

از صفا و صمیمیت

به بی نهایت می مانی در دوست داشتن

و این شعرها که می سرایی برایم از عمق جان

ملیح و آرام قطره اشکی می شود

مرواریدی در دل

روزی خواهی آمد خواهی چید گل عشق مرا

هر لحظه که با تو زیسته ام هدیه ای ست از دستان مهرآمیز خدا...

عزیز دلم

خوب می دانم عصاره ی تلخ این ثانیه ها کمر خمیده ات کرده

کمی طاقت داشته باش

کمی آرام باش

 "خودت گفتی زندگی جاریست

چه بی من

چه با من

ولی سعی این است با هم باشیم "

حال من می گویم

زندگی هنوز هم در هرم لحظه ها جاریست

گاه شیرین

گاه تلخ

کمی صبر

کمی عشق

کمی نور

کدامین سنگ در قبال عشق باز سنگ ماند ؟؟!

هیچ!!!

همه آب شد و رفت.

پس هم صدایم شو

برایم شعر بخوان

از عشق بگو

بگو تا تلخی ثانیه هاشیرین شود

بگو تا فاصله ها رنگ ببازند

بگو برایم که دوستم داری

می دانم

اگر دست هایم در دست های تو جای گیرد

می توانم کوه را از جا بکنم

و طعم گرم زندگی را

هدیه دهم به زمین و زمان

آرام باش

خدا این جاست

درست میان ما

توکل کن

من کنارت هستم

تا ابد

قول داده ام یادت هست

تا انقلاب مهدی!