دختر سایه ها

20
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ : توسط : دختر سایه ها

 

این جایی

           ولی نیستی!!

چون ابر بهارم

       خیال بارش

           بغض شبانه

                            و...

 

می دانم

قلبت رهایی را می سراید

می دانم همه چیز تقصیر من بوده است

و شاید سکوت

مرز فاصله را پهن تر کرد

ولی بدان

این نگاه تو بود

که اولین بار صدایم زد

و من چقدر زود باورررررررررررررررر

نام آن را عشق نهادم!!!!!!!!!!!

 

صد دریغ  از داستان های بی فرجام

تقصیر من بوده است

تو آسوده باش

من هم سعی می کنم

                              بی خیال شوم

                                         چشم هایت را...

 


 
آهنگ مورد علاقه ی من!
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸ : توسط : دختر سایه ها

«دیوار بی‌در»

توی این خونه پوسیدم خدایا
مگه دیوار اینجا در نداره
چقد باید تحمل کرد بی‌عشق
مگه دنیا در و پیکر نداره
چشام کم سو شد ازبس گریه کردم
نمیدونم کی از این خونه میرم

دارم میپوسم و چشم انتظارم
دارم میمیرم و از رو نمیرم

ای سر به راهتر
ای سر به زیرتر
ای گوشه گیرتر
هر لحظه خسته‌تر
هر لحظه تلخ‌تر
هر لحظه پیرتر
دنیای من تویی
دنیا ولی میگن زندون مومنه
اخه چجوری از خیر تو بگذرم
این غیر ممکنه

درست از اولین باری که رفتی
درست از اولین باری که مردم
درست از اخرین برگی که باختی
درست از اخرین دستی که بردم
درست از روز اول رفته بودی
همون روزی که من از دست رفتم
عزیزم عشق تو بن بست من بود
منم تا اخر بن بست رفتم

ای سر به راهتر
ای سر به زیرتر
ای گوشه گیرتر
هر لحظه خسته‌تر
هر لحظه تلخ‌تر
هر لحظه پیرتر

دنیای من تویی
دنیا ولی میگن زندون مومنه
اخه چجوری از خیر تو بگذرم
این غیر ممکنه

 

                                                                                 محسن چاووشی


 
18
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦ : توسط : دختر سایه ها

می‌شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

می‌شود در کوچه‌های شهر جاری شد

می‌شود با فرصت آیینه‌ها آمیخت

با نگاهی

با نفس‌های نگاهی

می‌شود سرشار

از راز بهاری شد

دست‌های خسته‌ای پیچیده با حسرت

چشم‌هایی مانده با دیوار رویاروی

چشم‌ها را می‌شود پرسید

یک نفر تنهاست

یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست

در زمین زندگانی

آسمان را می‌شود پاشی

می‌شود از چشم‌هایش

چشم‌ها را می‌شود آموخت

می‌شود برخاست

می‌شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت

می‌شود دل را فراهم کرد

می‌شود روشن‌تر از اینجا و اکنون شد

جای من خالی‌ست

جای من در عشق

جای من در لحظه‌های بی‌دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می‌گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی‌ست

من کجا گم کرده‌ام آهنگ باران را؟

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟

می‌شود برگشت

می‌شود برگشت و در خود جستجویی کرد

در کجا یک کودک ده‌ ساله

در دلواپسی گم شد؟

در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟

می‌شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی‌ست

می‌شود از رد باران رفت

می‌شود با سادگی آمیخت

می‌شود کوچک‌تر از اینجا و اکنون شد

می‌شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می‌شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می‌شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می‌دارم

جای من خالی‌ست

جای من در میز ِ سوم ، در کنار پنجره خالی‌ست

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب‌ها

جای من در چشم‌های دختر خورشید

جای من در لحظه‌های ناب

جای من در نمره‌های بیست

جای من در زندگی خالی‌ست

می‌شود برگشت

اشتیاق چشم‌هایم را تماشا کن

می‌شود در سردی ِ سرشاخه‌های باغ

جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می‌شود پرسید

چشم‌ها را می‌شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم

مهربانی را هدیه دهیم 


 
برای دل های تنگ
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩ : توسط : دختر سایه ها

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت.
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد!

 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود، مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است!!
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد.
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟؟

دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت

           


 
17
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩ : توسط : دختر سایه ها

بگذار

    تنها

در خاطرت زنده باشم

باور کن

سهم کمی نیست

برای کسی که از جان و دل

                                     دوستت دارد...


 
16
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٤ : توسط : دختر سایه ها

 

 

اشک های پنهان تو از دید من مخفی نمی ماند، آه برآمده از دل شکسته ات را تنها من می شنوم. نگاه های ملتمس و نگران تو را که به نقطه امیدی خیره شده است، میبینم، سردی احساس را نسبت به تو در میابم و آن گاه که فریاد می زنی، اما فریاد رسی نمی بینی، در کنارت قرار می گیرم. تو مرا نمی بینی، اما من همه جا با تو هستم.

من به تو نزدیکم. نزدیکتر از رگ گردن.کافی است مرا بخوانی تا تو را اجابت کنم. و نیز مرا یاد کنی تا شما را یاد کنم. من عاشق تو هستم. عاشق درد و رنجت  و اشکهای زیبایت.

 

 

 

ایام محرم بر تمام عزاداران حسینی تسلیت باد.

التماس دعا.


 
14
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸ : توسط : دختر سایه ها

این پست رو تقدیم کسی می کنم که دیگه پیش ما نیست...

دوست خوبم ویدا نویسنده ی وبلاگ فریاد بی صدا مهر ماه به آسمون ها رفت از اینکه دیر فهمیدم خیلی متاسفم امیدوارم اونجا به آرامش برسه.

 

این شعر رو از وبلاگ خودش برداشتم لطفا براش دعا کنید...

 

 

همـچـون ساعـت شنی شــده ام
کــه نـفــس هـای آخـرش را مـیـزنـد
و الـتـمـاس مـیـکــنــد
یـکـی پـیـدا شـود و بـرش گــردانـد
مــن هــم ...
نه ...! !
لـطــفـا بـرم نـگــردانـیـد ! ! !
بــگـذاریــد تــمام شــوم ...

 

ویدا جان روحت شاد و لحظه هایت آرام...


 
13
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱ : توسط : دختر سایه ها

 

 

دل تنگ که شدی
باران را به یاد بیاور
من روی خیس ترین برگ شهر حک شده ام
باد مرا سمت دورترین خاطره ها خواهد برد
تو خواهی آمد
با سبدی از گل های یاس
من شعری خواهم سرود
به لطافت باران
تا تو به یاد آوری که هرگز تنها نبودی


 
12
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤ : توسط : دختر سایه ها

 

 

و عشق خیال تازه ی گم شدن است

در نهایت زوال خویشتن

و امتداد خیس نگاهی که مرا به آغوش می کشد

و زمان بستر بهبود زخم های ابدی است.

شاخه های تو در توی افسانه های بی سرانجام

سبک خوش فرم زندگی من است.

از پشت کوه ها طلوع کن

ای ترنم حریری رویاهای به خاکستر نشسته

بیا و دشنام نبودنت را از زبان ها بچین

مرا راهی صمیمیت دست های گره خورده کن

بیا و لحن قاصدک را ترجمه کن

برای دلی که از اندوه دل سپردن سیراب است

بیا که در طاق پنجره ام

سهم خورشید رو به پژمرده شدن است

از شرم نگاه من

تا شکفتن هم آغوشی دست هایمان چند صباح فاصله است؟

بگو که صبر کنم تا بی نهایت دوست داشتن

و آب شوم در زلالی عشق

و نور شوم در بشارت لحظه های آشنایی

حواس احساسم

در انعقاد تخیل و حقیقت جان می سپارد

دوباره رسیدم به سر فصل کتاب های خاک خورده ی تنهایی

بگو که دروغ است

حرف های چراغ همیشه بیدار شب

و قندیل آویخته از دیوارهای دل تنگ اتاق.

جا مانده ای در راهم

که نه امید رفتن دارم و نه راه برگشت

در حوالی پوست انداخته ی تنهایی

سخت مجنونم

شفیع لحظه های غربت زده ی دل تنگی

هنوز هم منتظرم

بیا!


 
11
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧ : توسط : دختر سایه ها

 

 

بزرگترین متهم تاریخ

کسی است که ندونه قلبش واسه کی می تپه!


 
10
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱ : توسط : دختر سایه ها

 

 

نیمه ی گمشده را بی خیال شو لطفا ! اگر سهم تو بود که گم نمی شد

" نیمه ی پیدا شده " را دریاب.


 
9
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٩ : توسط : دختر سایه ها

 

 

دیگر در انتظار چه هستی؟

سانحه ی تصادف ؟!

یا عبور ظریف گیسوانم از سراشیب یک دره

یا مهار احساسم در لابلای واژه های غریبه و ناآشنا!

بگو

در بازی تو عروسک زیبایی بوده ام؟

بگو

منظور تو از قداست دوستت دارم ها

چه بود؟

یا من زیاده از حد قصه ها را باور کرده بودم؟

سرم بسی شلوغ است

سوال های بسیاری در سرم

حساب می کنند رفتن تو را

می بینی

هنوز درهوای تو نفس می کشد قلب شکسته ام

و تو بازی دیگر را شروع کرده ای

عروسکی دیگر

رویایی دیگر

و من هنوز هم درگیر توام ...


 
7
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٤ : توسط : دختر سایه ها

 

 

1.زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور / و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان.

 

2.روزگاریست که شیطان فریاد می زند : آدم پیدا کنید  سجده خواهم کرد.

 

3.در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند آبی آسمانی که می بینم و میدانم که نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم که هست.

 

4.دوست دارم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم نه اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.شهید دکتر علی شریعتی

 

5.دل ها مانند آهن زنگ می زنند و صیقل آنها یاد مرگ کردن و خواندن قرآن است.

 

6.بعضی ها طواف نمی کنند فقط خدا را دور می زنند...

 

7.دستانی که کمک می کنند پاک تر از دست هایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.(کوروش کبیر)


 
6
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۳ : توسط : دختر سایه ها

 

 

1.بعضی ها آنقدر فقیر هستند که تنها چیزی که دارند پول است.

2.ثروتمند واقعی کسی است که بخششی داشته باشد کسی که از این امتناع ورزد مسکینی بیش نیست.

3.دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد در عزایش گوسفندها سر بریدند.


 
5
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٩ : توسط : دختر سایه ها

 

 

خدایا

به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در ناامیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت  ، دین بی دنیا ،عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود ،مناعت بی غرور ، عشق بی هوس ،تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند ، روزی کن.

 

شهید دکتر علی شریعتی


 
← صفحه بعد صفحه قبل →