دختر سایه ها

 
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٦ : توسط : دختر سایه ها

لزومی ندارد

ماه شب ها بیدار بماند

و ابر اشک بریزد

و نسیم آب و جارو کند کوچه ی مان را

و گاه برود پشت شانه های پنجره ی اتاقت

سرک بکشد

آیا هستی؟

خوبی؟

و در امتداد دست های من تب می کنی یا نه؟

دست خودم نیست میدانی

که این چنین

صبور ، آرام ، تنها و خسته

دوستت می دارم

نگو که التماس اشک هایم تو را نزدیک تر نمی کند

نگو که یک دنیا عشق

تو را از رفتن باز نمی دارد

از رفتنی که آخرین دیدار را

قاب عکسی می کند بر اندیشه ی رویاها

می دانی وقتی عصیان سنگ

جاری شدن نمی تواند باشد

ماندن

سنگین ترین تاوان دل سپردگی است

 

 

بقیه اس رو دیگه نمی تونم بنویسم واقعا حسش نیست !