دختر سایه ها

دختر سایه ها (2)
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦ : توسط : دختر سایه ها

ساعت مدام خمیازه می کشید

پنجره ی اتاق

دستهای پرده را در خود می ربود

و رقص واژه ها

ذهن پریشان شاعر را فلج می کرد

در آن سوی دل تنگی ها

دختر سایه ها 

         آواز  می خواند

سرود یکی شدن

در عبور از پله های فنا

لکه لکه نور می بارید

برای لباس تنهایی اش

و چشم های خسته اش

اشک را به آغوش می کشید.

در پیچ و خم جاده ی عشق

حجم وسیع نداشتن هایش را می شمرد

خوب می دانست

قطره ای مهر

               مرهم  تمام نداشتن هاست.

چشم هایش را به دست باران سپرد

چه همدرد خوبی است باران !

غرق شدن در ثانیه های آسمانی

باران : مفهوم زندگی دوباره.

گویی برگ برگ وجودش

شعر تازگی را از بر می کرد

باز به آیینه نگریست

دختر سایه ها

سیاه پوش ،عزادار

شانه هایی خسته

دست هایی در انتظار رسیدن

و چشم ها لبریز از عشق و دوستی

باز هم گم شد

در حوالی بلوغ جدایی

در مرزهای دور امید

در فصل عبور دوست

و بعد

نگاهش در قالب آیینه پیچ و تاب خورد

همین که برای خود معنا داشت

کافی بود

برای خود

           و سایه ها !