دختر سایه ها

آرزوها همه سوخت
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥ : توسط : دختر سایه ها

آرزوها همه سوخت

آرزوها همه مرد.

من ماندم

           جاده ای سرشار از خاکستر غم

           نور فانوس من است در این راه.

همسفر !

جای قدم های تو خالی است کنارم

کاش لحظه ای ، ثانیه ای

یاد کنی این دل غمگین را

این سکوت مرده

که دمادم جاریست بر طرح وجود

چون کلامی مردود

لحظه ها را با خود برد

                             به شهر افسوس !

آرزوها همه مردند ، همه

من ماندم

جاده ای دور و دراز مملو از بی تابی.

میوه ی دل تنگی

تلخ و زهرآلود

که وجودم هر دم عطر آن را نوشید.

جام اندوه لبالب بوسید

قلب غمگینم را

من ماندم

جاده ای دور و دراز

آشنایی خسته

در پی یک همدرد !

دست ها می کوبید بر قلب کسان دیگر

چون ندید آن دختر

شمعی نیمه جان از مهر و وفا

راز دل را به کبوترها گفت

با آن بید شکسته

که برگ های سپیدش الفتی جاوید با رود داشت

یا نه !

با آن کاج بلند

که رگ سبز نمورش

آشنایی می چید از دست تنهایی

راز دل را می گفت

دانه دانه شبنم

بر قالب صورت رویید

و ندای حسرت

سردی فاصله ها را بویید.

آن دلی که لرزید

دل من بود در جاده ی عشق.

با نگاه گرمت انس گرفت

عشق را دزدید نگاه مستم

از لرزش دستت آن روز

خواب دل بستگی من به دل سبز نجیبت

یک عمر ، کمرم را بشکست !

این همه حادثه بود؟
خواب و خیال !

من نمی دانم

من گمان می کردم

عشق تازه گلی است

معطر ، خوشبو

آن زمانی که نگاه

حرف ها دارد با چشم سیاه

چه نیازی باشد به کلامی ناقص.

پس عبث بود آن همه فکر و خیال

آن عشق سپید و آبی

که بر قلب حقیرم روشنایی پاشید

عبث بود ،عبث

ای دل بیچاره

همه این ها بازی است

آن گل سرخ که چیدی

عشق نبود

هوس بود ، هوس.

 

آرزوها همه مرد

فانوس خیالم پژمرد

باز تنها ماندم

در جاده ی عشق

باز حسرت یک شاخه ی نور

بر شام سیاهم

خاکستر شد و مرد

تلخی ثانیه ها

حاصل یک لبخند لطیف

که آن روز سیاه

به دلم هدیه نمودی.

 

همسفر !

جای قدم های تو خالی است کنارم

آرزوها همه رفتند ، همه

من ماندم

تنها ، خاموش

چشم هایم خسته و فرسوده

واژه هایم همه از جنس غم و اندوه است.

خوش به حالت که تو رفتی 

                                 ای دوست !

من که ماندم چه کنم ؟

با این عشق

             این احساس

کوله بار دل تنگی

شانه ام را بشکست !

من که ماندم چه کنم ؟

با این گل سرخ ( احساس لطیفم ) چه کنم ؟

ای وسوسه ی خیال نامرد

من با این همه آوارگی و سرگردانی

در دنیای پلید جهل و پشیمانی

                                     چه کنم ؟!