دختر سایه ها

وعده
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥ : توسط : دختر سایه ها

به دلم می گویم

شاید این شعر فرو سوخته بر شمع شبم

شاید این نامه که بر باد سپردم بر دوست

بر تن باد بماند و به دستش برسد نیمه شبی

شاید این درد مدام به سرانجام برسد

شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد

و تن خونی و رنجور و پر از تاول من

ره خود یابد و از حادثه بیرون بشود نیمه شبی

شاید این خانه ی بی رونق رویاهایم

شاید این کلبه ی تاریک و خموش

از سر معجزه ، آیینه باران بشود نیمه شبی

به دلم می گویم

مدتی ست دعا می خوانم

مدتی ست نگاهم به خداست

مدتی ست امیدم به خداوندی اوست

نغمه ی اشک مرا گوش خدا می شنود.

شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام

با سر نیشتر خاطره ای باز شود

شاید این گریه ی آرام فغانی بشود نیمه شبی.

مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد

و من بنده ی رویاهای زمین

قفس جنس قناعت بر او ساخته ام.

به دلم می گویم

قفسم کم رمق است

شاید این دخمه ی بی پنجره در هم شکند

شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی.

به دلم می گویم

به دلم می گویم

و دلم می گوید : همه اینها وعده است.

همه اینها سخنانی است که من میدانم

از برای غم هر روزه ی من می گویی

و پر از شاید  و ای کا ش،پر از ناباوری اند

به دلم می گویم

عازم یک سفرم

سفری دور به جایی نزدیک

سفری از خود من تا به خودم

شاید این بار سفر چاره ی کارم بشود

شاید این وعده ی بیهوده به جایی برسد

نیمه شبی.