دختر سایه ها

دختر سایه ها (1)
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩ : توسط : دختر سایه ها

من از رفتن تو می ترسم

از غروب چشم های زیبایت در بهت پروانه شدن

من از پرواز گام های تو

در آسمان آبی نگاه دیگری سخت هراسانم

و از شکوفه های نورس خواب بر هرم نگاهت

نکند که دیگر بر نخیزی

نکند جام محبت تو تهی شود

و شیشه ی احساست در کوچه ی تنهایی ترک بردارد

نکند سایه های تاریکی پوچی را به زندگی تو هدیه دهند

و واژه های نا پاک حقیقت نیلی تو را کتمان کنند.

اما من تو را شناخته ام

من آبی احساس تو را مدت هاست                

از دل نوشته های بارانی ات چیده ام

من نبض تپنده ی حیات را از قلب مهربانت شنیده ام

من امید را در تو دیده ام

خلوص را در چشم های زیبایت

من سکوت را با تو سروده ام

با تو در خواب نیلوفرهای وحشی سرود زندگی را زمزمه نموده ام.

با تو خوانده ام

با تو گریسته ام

با تو زیسته ام

و امروز زندگی می کنم بهتر از سالیان دور!

گر چه خوب می دانم این نیز رفتنی است.

(این همان شراب نابی است که اندک مدتی با آن مست خواهم بود)

ولی باز به این راضی ام

ای دختر سایه ها

دست هایت را به من بسپار

بگذار روشنی بر هرم قلبهایمان ببارد

و امید بر مرز چشمانمان بدرخشد

دست هایت را به من بسپار

من غروب را دیده ام و مرگ را تا به انتهای پروانه شدن

من پرواز را بارها سروده ام

بگذار برای تو نیز بخوانم با آخرین نفس سرود دوستی را.

گام هایت لرزان است

برایشان دعا خواهم خواند

و برای چشم هایت تا همیشه پاک بمانند

و قلبت

شاید روزی رنگ آرامش به خود ببیند

برایت دعا خواهم کرد.