دختر سایه ها

درد و دل ...
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩ : توسط : دختر سایه ها

 

 

از وقتی پای ظلم به خیابان های شهر کشیده شد

و مهر در فلسفه ی چهاردیواری خانه قالب تهی کرد

فهمیدم زندگی سخت ترین بازی دنیاست

من از چشم های بی روح می ترسم

و از مردمانی که تنها هوس تنفس می کنند

من از قرن جدال عشق و نفرت می آیم

و جاده ای که انتهایش نور به دار آویخته می شود

این روزها تا دلت بخواهد

اندوه است و دل شکستن

و ناله های شبانه ی بی مرز

نمی دانم اگر شب با ترانه های امیدآلودش نبود

چه به روز این دل می آمد؟

ترس

درد

و بی نهایت سکوت

سه نقطه ی تاریک زندگی من!

دلم کمی نور می خواهد

کمی عشق

کمی امید

کمی اعتماد

دلم کمی مهر می خواهد

در این قرن ترس و دلهره

و کابوس هایی که از دیواره ی شب تا فجر انتظار

نیلوفر می شوند

بس است دیگر

چرا این سریال های بی پایان تمام نمی شوند

تا کجا باید دوید؟

فرار کرد...؟!

تا کجا باید در ابدیت یک نگاه فرو ریخت

ساکت شد در ورای تمامی بدی ها.

 

دل خوش چند فرشته ام

و پیامبرانی که نه عصای چوپانی به دست دارند

و نه کتابی!

تنها معجزه شان

قدحی نور است آویخته از کاسه ی چشم

دلم کمی دوستی می خواهد........................