دختر سایه ها

3
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٢ : توسط : دختر سایه ها

 

 

اتفاقی نیست

بغض این سکوت

یادت هست؟!

مگر میشود آن ثانیه های بهت زده  را

راهی سرنوشت کرد و رفت؟

مگر می شود یادم برود

التماس چشم هایم را

در برابر دروغ نگاه تو!

هنوز هم درد می کند

جای زخم هایی که نه خوب می شوند

و نه فراموش...

می بینی

من همانم

دختر لجوج قصه ها

که هنوز با تمام شدن داستان

به خانه باز نگشته است!

کنار خیابان ایستاده

تا بیایی سوار بر اتوبوس شب

به خانه بازگردانی اش.

سر راه آمدن به سویم

کدامین دختر گل فروش را نشان کردی

که از یاد بردی

بهانه ی گل خریدنت را

دلت جا ماند در طاق نگاهی هرزه

بی شک چشم های درشتی داشت

لب های سرخ و سوزان

و دست هایی که امتداد دست های تو را

تا نوسان چشم هایت بلعیده بود.

بی شک نیمه ی تکامل من بود!

مگر دست های من جز آغوش تو پناه دیگری داشت؟

که چشم های تو

حرف هایش را

به حریم پشت پنجره می سپرد؟

تو بگو بدانم کجای کارم اشتباه بود؟