دختر سایه ها

12
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤ : توسط : دختر سایه ها

 

 

و عشق خیال تازه ی گم شدن است

در نهایت زوال خویشتن

و امتداد خیس نگاهی که مرا به آغوش می کشد

و زمان بستر بهبود زخم های ابدی است.

شاخه های تو در توی افسانه های بی سرانجام

سبک خوش فرم زندگی من است.

از پشت کوه ها طلوع کن

ای ترنم حریری رویاهای به خاکستر نشسته

بیا و دشنام نبودنت را از زبان ها بچین

مرا راهی صمیمیت دست های گره خورده کن

بیا و لحن قاصدک را ترجمه کن

برای دلی که از اندوه دل سپردن سیراب است

بیا که در طاق پنجره ام

سهم خورشید رو به پژمرده شدن است

از شرم نگاه من

تا شکفتن هم آغوشی دست هایمان چند صباح فاصله است؟

بگو که صبر کنم تا بی نهایت دوست داشتن

و آب شوم در زلالی عشق

و نور شوم در بشارت لحظه های آشنایی

حواس احساسم

در انعقاد تخیل و حقیقت جان می سپارد

دوباره رسیدم به سر فصل کتاب های خاک خورده ی تنهایی

بگو که دروغ است

حرف های چراغ همیشه بیدار شب

و قندیل آویخته از دیوارهای دل تنگ اتاق.

جا مانده ای در راهم

که نه امید رفتن دارم و نه راه برگشت

در حوالی پوست انداخته ی تنهایی

سخت مجنونم

شفیع لحظه های غربت زده ی دل تنگی

هنوز هم منتظرم

بیا!