دختر سایه ها

25
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٢ : توسط : دختر سایه ها

دنبالم نیا

این راه به بیراهه فرو می ریزد

همین جا بمان

کنار اطلسی ها غروب را بخوان

سر در راه من

مین های خاردار روئیده است

عشق افسانه ای بیش نیست

خواب یک شعر

و نور قصیده ای بی جان

گر مرد راهی بیا.

گل های من در عزلت شکوفه می دهد

و باران نوازش

به هنگامه ی خستگی میوه می دهد

کاکتوس گلخانه ی شهر

گواه دل تنگی من است

تنها و منشا تنفر

 

عشق را نباید از گل های معطر انتظار داشت

گاهی در نور باید جست

گاهی باد

گاهی در رعد

می دانم فهمیدنش سخت است

اما نه برای سایه ها.

من می فهمم

به سان برگ که آفتاب را

به سان ستاره که شب را

اگر تو هم راز چشم ها را می دانی

آن وقت بیا.

سایه ای بیش نیستم

بدان و درک کن

برایم نور باش

لطافت گل سرخ را برایم تعریف کن

اما انتظاری نداشته باش

سال ها منتظر بوده ام

بی هیچ پاسخی

                 سوخته ام

                            شکسته ام!!

باور کن

سهم من

شکوفایی دوباره است

پس از هجوم رعدهای غریب

سهم تو

نوازش زخم هایم

گر مرد راهی بیا.