درد و دل ...

 

 

از وقتی پای ظلم به خیابان های شهر کشیده شد

و مهر در فلسفه ی چهاردیواری خانه قالب تهی کرد

فهمیدم زندگی سخت ترین بازی دنیاست

من از چشم های بی روح می ترسم

و از مردمانی که تنها هوس تنفس می کنند

من از قرن جدال عشق و نفرت می آیم

و جاده ای که انتهایش نور به دار آویخته می شود

این روزها تا دلت بخواهد

اندوه است و دل شکستن

و ناله های شبانه ی بی مرز

نمی دانم اگر شب با ترانه های امیدآلودش نبود

چه به روز این دل می آمد؟

ترس

درد

و بی نهایت سکوت

سه نقطه ی تاریک زندگی من!

دلم کمی نور می خواهد

کمی عشق

کمی امید

کمی اعتماد

دلم کمی مهر می خواهد

در این قرن ترس و دلهره

و کابوس هایی که از دیواره ی شب تا فجر انتظار

نیلوفر می شوند

بس است دیگر

چرا این سریال های بی پایان تمام نمی شوند

تا کجا باید دوید؟

فرار کرد...؟!

تا کجا باید در ابدیت یک نگاه فرو ریخت

ساکت شد در ورای تمامی بدی ها.

 

دل خوش چند فرشته ام

و پیامبرانی که نه عصای چوپانی به دست دارند

و نه کتابی!

تنها معجزه شان

قدحی نور است آویخته از کاسه ی چشم

دلم کمی دوستی می خواهد........................

 

 

 

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ghalam

چرا به من نگفتی آپی؟ کی آپ کردی من ندیدم؟ ! درد دل بود ولی خوب نوشته بودی..مث همیشه..میییییییییسییییییییییی

یاس

سلام سایه ممنون که بهم سرزدی این مطالبت خیلی زیبان واقعا خیلی حرفا پشتشه باید وقت بذاری رو این مطالب فکر کنی تا به کار ببری بیخود نیست که یه ساعت فکر کردن به از70سال عبادته ممنون

مختار رضائی عین الدین

با سلام و سپاس از دعوتتون و عذر خواهی برای اینکه مثل همیشه دیر کردم . این بار شعرتان را بیشترو بیشتر پسندیدم چون نزدیک به عقیده های خودم بود و مهم تر اینکه ایجاز رو رعایت کرده بودید عبارت هایی کوتاه با یه عالمه حرف . اطناب شعر نو خواننده رو از خوندن ادامه شعر یا خوندن عمیق شعر منصرف میکنه . هر چه با ایجاز و دور از اطناب و مختصرتر . عالی تر و گیراتر دست مریزاد

یاس

سلام سایه از مطالبت خیلی خوشم اومد واقع باید وقت بذاری رو اینا فکر کنی ممنونم

مجتبی

خدا خیرت بده که تو این وانفسا که همه قلمشان خشک شده زیبا می نویسی برایمان تا آرام شویم ....

پژمان

سخنی که از دل بیاد به دل می شینه. ممنونم . از این قسمتش بیشتر لذت بردم. دلم کمی مهر می خواهد در این قرن ترس و دلهره و کابوس هایی که از دیواره ی شب تا فجر انتظار نیلوفر می شوند بس است دیگر

یاس

سلام منظورم بود که ما باید وقت بذاریم روشون فکر کنیم سوم شخص گفتم خیلی مفهومش سخت بود؟ گرفتی که!!!

کمال .ت

چرا این سریال های بی پایان تمام نمی شوند تا کجا باید دوید؟ فرار کرد...؟!

دختراریایی

کاش منم میتونستم مثل تواحساساتموبریزم بیرون ولی بیشتر اوقات انقدرکه میریزمشون توخودم یهو میترکم و اون موقع هست که همه رو باکارام ازار میدم[ابرو]