دنگ

دنگ ...،  دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده است از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است

لیک چون باید این دم گذرد ،

پس اگر می گریم

گریم بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

 

دنگ ... ،  دنگ ...

لحظه ها می گذرند

آنچه بگذشت ، نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است

تند برمی خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارم ، آویزم

آنچه می ماند از این جهد به جای :

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم

و آنچه بر پیکر او می ماند :

نقش انگشتانم.

 

دنگ ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام ،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ،

وا رهانیده از اندیشه ی من رشته ی حال

وز رهی دور و دراز

داده ام پیوند با فکر زوال.

 

پرده ای می گذرد ،

پرده ای می آید :

می رود نقش پی نقش دگر ،

رنگ می لغزد بر رنگ .

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ :

دنگ ... ،  دنگ ... ،

دنگ ...

/ 7 نظر / 11 بازدید
شاعرشنيدني ست

سلام دوستم خيلي شعر قشنگي بود وچقدر آشنا بود كاش مي نوشتي از كيه منم به روزم

چیستا

بهانه دردهای پر التهابم را در مزرعه ی نگاهت ، همدم خواهم کرد و غروب های دلگیر جمعه را به امید روزهای درپیش به خواب خواهم سپرد خورشید در چشمانت جاری و ابرغمناک بهاری همسایه ات خواهم بارید از اسمان نیلگون تا طراوت بخشم دل الودگی ات را...

king

[گل][گل][گل][گل]

چیستا

باران می بارد، بدون چتر زیر باران قدم می زنم . . . در زیر باران اشک می ریزم تا تو نبینی اشک هایی را که در پس غرورم سالها نریخته ام.

DiA

و نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست مرگ در ذهن اقاقی جاریست مرگ در حنجره ی سرخگلو میخواند مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان... و بدانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است...

abji

[گل]

Raeen

گریم بی ثمر است... و اگر می خندم خنده ام بیهوده است.. [گل]